تبليغاتX
حرفهای یک دل...


من غريبه ي ديروزم وآشناي امروز وفراموش شده فردا،پس درآشنايي امروز مي نگرم تادرفراموشي فردا يادم کنی

کوله؟

كوله پشتي اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه به دنبال خدا بگردد، و گفت: تا كوله ام از خدا

 

پرنشود، بر نمي گردم.نهالي كوچك كنار راه ايستاده بود.

 

مسافر با خنده اي گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن.

 

درخت زير لب گفت: ولي تلختر آن است كه بروي و بي نتيجه برگردي.

 

مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي داند، پاهايش در گل است. او هيچ وقت لذت

 

جستجو را نمي فهمد.

 

هزار سال گذشت. هزار سال پرپيچ و خم. هزار سال بالا و پست. مسافر برگشت. رنجور و نااميد.

 

خدا را نيافته بود.

 

به ابتداي جاده رسيد. جاده اي كه روزي آن را آغاز كرده بود.

 

درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه اش نشست. مسافر درخت را به

 

ياد نياورد. اما درخت او را مي شناخت.

 

درخت گفت: سلام مسافر! در كوله ات چه داري؟ مرا هم مهمان كن.

 

مسافر گفت: بالا بلندم! تنومندم! شرمنده ام! كوله ام خاليست.

 

درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. حالا در كوله ات جا براي خدا

 

هست، و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت.

 

چشمهاي مسافر از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته

 

اين همه يافتي!

 

درخت گفت: من هم اين هزار سال را سفر كردم، اما در درونم.


+ نوشته شده توسط حمید در 20 |
Template Designer: Dj Mohamad - Sh6music | © 2006 - 2007 farakh.Blogfa.Com