تبليغاتX
حرفهای یک دل...


من غريبه ي ديروزم وآشناي امروز وفراموش شده فردا،پس درآشنايي امروز مي نگرم تادرفراموشي فردا يادم کنی

خدایا!

خدایا سلام

میخوام یه جوری به این سوالام جواب بدی....

اول اینکه مگه نمی گی هر وقت منو کار داشتین صدام بزنین تا کمکتون کنم؟پس چرا بعضی

 وقتا نمی یای یا اگر هم بیای وسط کار میذاری میری و ما را تنها میذاری؟

چرا عشقو آفریدی؟ چه سوال مضحکی!چون من نمیدونم عشق چیه که در مورد علتش

 می پرسم...فرق عشقزمینی با عشق الهی و واقعی چیه؟ اصلا نمیدونم عشق را چه

 ریختی می نویسم:اشق،عشغ،اشغ،....؟! ولی یادمه وقتی بچه تر بودیم میگفتن >عشق<

درسته.البته اگر خود اونها بلد بودن که عشق چیه؟خدا می دونه....

خدایا چرا همه ی عاشقا مشکل دارن؟چرا به عاشق میگن مجنون؟(چرا به عاشقا میگید

مجنون،خودتون مجنونین،دیوونه ها!)

خدایا چرا عشق اینقدر بی ارزشه که همه پشت تیلیفن عمومی،خصوصی،با سیم،بی سیم،

تالیا وحتی ایرانسل....می گن:الووووووووو عزیزم من عاشقتم....؟؟تازه فکر میکنن عاشقن و

میرن خونه تب میکنن،تاب نمی یارن،توپ پاره میکنن،تیپ نمیزنن و هزار مورد دیگر که به

 علت ضعف در تایپ از نوشتن آنها معذورم..

اصلا چرا تا اینجا همه ی سوالای من از عشق بود؟منی که نمی دونم عشق چیه وحتی با دیکتش

مشکل دارم!

خدایا چرا من تا حالا نتونستم یه بارم شده نماز درست بخونم که حواسم جمع نماز باشه؟

خدایا چرا تا آدم به یکی احترام میذاره اون طرف احساس قدرت میکنه وسریع میگرده تو خودش

 دنبال یه چیزیکه باعث قدرتش شده (که البته چیزی پیدا نمی کنه جز...)

شاید خودمون اینطوری می خوایم و شاید به قول معروف ،کافر همه را به کیش ومات...)

خدایا چرا بعضی وقتا داری به یه ستاره نگاه می کنی ییهو خاموش میشه؟(شانس ماست دیگه)

خدایا چرا سلام گرگ بی طمع نیست شده ضرب المثل ما؟بابا تو رو خدا بدونین که همه گرگ

 نیستن وتازه همه ی گرگها هم سلام طمعکارانه بلد نیستن یا بلدن ولی استفاده نمی کنن...

خدایا چرا هر وقت اراده می کنم عوض بشم یادم میره کی بودم و چه جوری میخواستم بشم؟

خدایا من کیم ،تو کی هستی و اصلا کی کیه؟

خدایا من دوستدارم که هرگز نشه هرگز با اینکه گاهی میگم هرگز!

خدایا!اصلا چرا فقط میگم خدایا ؟این همه کلمه:خداجون،پروردگارا،الهی وووووووووووووو؟

خدای من یک جو معرفتو عقل وشعور و کلاس و وفا وصفا ونمک شناسی(کنکوری های عزیز ،فکرتون

را مشغول نکنین،چون رشته ی دانشگاهی نیست)توی دل ماها بکار...

به امیدی که هرگز نشه هرگز!

ببخشید خستتون کردم

نظرتون را(اگر خوندین بگین) تا اگر خوب نیست فقط همون روش قدیم را دنبال کنم وحرفای دل خودم

رو از زبون خودم بیان نکنم.

فعلا..............


+ نوشته شده توسط حمید در 11 |
ثانیه؟

بانک زمان

تصور کنيد بانکي داريد که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واريز مي شود و تا آخر

شب فرصت داريد تا همه پولها را خرج کنيد، چون آخر وقت حساب خود به خود خالي مي شود.

در اين صورت شما چه خواهيد کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته که سعي مي کنيد تا آخرين ريال را خرج کنيد!

هر کدام از ما يک چنين بانکي داريم: بانک زمان.

هر روز صبح، در بانک زمان شما 86400 ثانيه اعتبار ريخته مي شود و آخر شب اين اعتبار

به پايان مي رسد.

هيچ برگشتي نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نمي شود.

ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده، مي داند.

ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا آورده، مي داند.

ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند.

ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار معشوق را مي کشد،

ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده،

و ارزش يک ثانيه را آنکه از تصادفي مرگبار جان به در برده، مي داند.

هر لحظه گنج بزرگي است، گنجتان را مفت از دست ندهيد.

باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند.

ديروز به تاريخ پيوست.

فردا معما است.

و امروز هديه است.


+ نوشته شده توسط حمید در 18 |
کوله؟

كوله پشتي اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه به دنبال خدا بگردد، و گفت: تا كوله ام از خدا

 

پرنشود، بر نمي گردم.نهالي كوچك كنار راه ايستاده بود.

 

مسافر با خنده اي گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن.

 

درخت زير لب گفت: ولي تلختر آن است كه بروي و بي نتيجه برگردي.

 

مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي داند، پاهايش در گل است. او هيچ وقت لذت

 

جستجو را نمي فهمد.

 

هزار سال گذشت. هزار سال پرپيچ و خم. هزار سال بالا و پست. مسافر برگشت. رنجور و نااميد.

 

خدا را نيافته بود.

 

به ابتداي جاده رسيد. جاده اي كه روزي آن را آغاز كرده بود.

 

درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه اش نشست. مسافر درخت را به

 

ياد نياورد. اما درخت او را مي شناخت.

 

درخت گفت: سلام مسافر! در كوله ات چه داري؟ مرا هم مهمان كن.

 

مسافر گفت: بالا بلندم! تنومندم! شرمنده ام! كوله ام خاليست.

 

درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. حالا در كوله ات جا براي خدا

 

هست، و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت.

 

چشمهاي مسافر از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته

 

اين همه يافتي!

 

درخت گفت: من هم اين هزار سال را سفر كردم، اما در درونم.


+ نوشته شده توسط حمید در 20 |
جاي پا
جاي پا

 

شبي از شبها، مردي خواب عجيبي ديد . او ديد که در عالم

 

 رويا پا به پاي خداوند روي ماسه هاي ساحل دريا قدم

 

 مي زند و در همان حال، در آسمان بالاي سرش، خاطرات

 

 دوران زندگيش به صورت فيلمي در حال نمايش است.

 

او که محو تماشاي زندگيش بود، ناگهان متوجه شد که

 

 گاهي فقط جاي پاي يک نفر روي شنها ديده مي شود

 

 و آن هم وقتهايي است که او دوران پر درد و رنج

 

 زندگيش را طي مي کرده است.

 

بنابراين با ناراحتي به خدا که در کنارش راه مي رفت

 

 رو کرد و گفت: پروردگارا ... تو فرموده بودي که

 

 اگر کسي به تو روي آورد و تو را دوست بدارد، در

 

 تمام مسير زندگي کنارش خواهي بود و او را محافظت

 

 خواهي کرد.

 

 

 پس چرا در مشکل ترين لحظات زندگي ام فقط جاي پاي يک

 

 نفر وجود دارد، چرا مرا در لحظاتي  که به تو سخت

 

 نياز داشتم، تنها گذاشتي؟

 

خداوند لبخندي زد و گفت: بنده عزيزم من دوستت دارم و

 

هرگز تو را تنها نگذاشته ام. زمانهايي که در رنج و سختي

 

بودي، من تو را روي دستهايم بلند کرده بودم تا به سلامت

 

 از موانع و مشکلات عبور کني!

                                            


+ نوشته شده توسط حمید در 11 |
زندگی چیست؟

زندگی چیست؟

زندگی زیباست آن را ستایش کن.

زندگی شادمانیست آن را امتحان کن.

زندگی رویاست آن را درک کن.

زندگی مبارزه است با آن روبرو شو.

زندگی وظیفه است آن را انجام بده.

زندگی بازیست، آن را بازی کن.

زندگی عهد و پیمان است به آن وفا کن.

زندگی اندوه است بر آن غالب شو.

زندگی آواز است آن را زمزمه کن.

زندگی تلاش است آن را بر عهده گیر.

زندگی تراژدی است با آن مواجه شو.

زندگی حادثه است، حادثه جوباش.

زندگی شانس است آن را جستجو کن.

زندگی، زندگیست بخاطرش زندگی کن


+ نوشته شده توسط حمید در 16 |
آجر

            

 

پاره آجر

يک مدير جوان و موفق، سوار بر اتومبيل جديد جگوار خود اندکي سريع تر از معمول از يک محله

 مسکوني مي گذشت. او مراقب بود تا مباداناگهان کودکي از جلوي اتومبيل پارک شده اي به طرف

 خيابان بپرد، و هر وقت گمان ميکرد که چيزي ديده است از سرعت خود کم مي کرد. بهنگام عبور

 اتومبيل، هيچ کودکي به وسط خيابان نپريد، اما ناگهان يک پاره آجر به در بغلي آن برخورد کرد.

 مرد جوان پا را روي ترمز کوبيد و سپس چند متر عقب زد تا به نقطه اي رسيد که آجر از آن جا

پرتاب شده بود. راننده خشمگين آنگاه از جگوار به بيرون پريد، يقه نزديکترين کودک به خود را

گرفت و او را به سمت يک اتومبيل پارک شده هل داد و فرياد زنان گفت: «چرا اينکار را کردي؟

تو کي هستي؟ اين يک اتومبيل جديده و آجري که تو پرتاب کردي خرج زيادي روي دستم ميذاره.

 آخه چرا اينکار را کردي؟»پسرک کم سن و سال با حالتي پوزش خواهانه گفت: «خواهش ميکنم

 آقا... خواهش مي کنم دعوام نکنين. من معذرت ميخوام ولي نمي دونستم چه کار ديگه اي بايد

بکنم. من به اتومبيل شما آجر پرت کردم براي اينکه هيچ اتومبيل ديگه اي نمي ايستاد».پسرک

 در حالي که گلوله هاي اشک بر چهره اش جاري شده و از پائين چانه اش به پائين مي چکيد

به نقطه اي دورتر در کنار يک اتومبيل پارک شده اشاره کرد و گفت: «اون برادر منه که از

 روي صندلي چرخدارش بر زمين افتاده و من زورم نميرسه بلندش کنم».پسرک آنگاه به مرد

 جوان که مات و متحير شده بود گفت: «به من کمک ميکنين برادرم را روي صندليش بنشونيم؟

 او صدمه ديده و سنگين تر از اونه که من بتونم تنهائي اينکار را بکنم.»صاحب اتومبيل که بطور

 غير قابل تصوري تحت تأثير قرار گرفته بود، بغض گره بسته در گلويش را فرو بلعيد. آنگاه

شتابزده بطرف پسر معلول رفت و او را روي صندلي چرخدارش نشاند و سپس دستمال تميزي

 از جيب در آورد و آنرا روي زخم و بريدگي تازه اي که بر روي دست او پديد   آمده بود بست.

آن مرد با يک نگاه سريع پي برد که همه چيز به خير خواهد گذشت.پسرک جوان تر به مرد غريبه

 گفت: «متشکرم، خدا خيرتون بده».مرد جوان که هنوز قادر به حرف زدن نبود، در سکوت به آن

 پسرک که صندلي چرخدار برادر معلول خود را بر روي پياده رو بطرف خانه شان به پيش

 مي برد چشم دوخت.مرد جوان درحاليکه در فکر غوطه ميخورد، آهسته آهسته به سمت اتومبيل

 گران قيمت خود بازگشت. خسارت وارد شده به بدنه اتومبيل کاملاً مشهود بود، اما او هرگز

 اين زحمت را بر خود هموار نکرد که بدهد آنرا تعمير کنند. او فرو رفتگي روي بدنه اتومبيل

را به حال خود واگذاشت تا هر وقت آنرا مي بيند به ياد اين ماجرا بيفتد.

***

هرگز در مسير زندگي آنقدر به شتاب به جلو نرويد که ديگران براي جلب توجه شما به سويتان

 پاره آجر پرتاب کنند.


+ نوشته شده توسط حمید در 18 |
شکست...

      

گفتند:شکست يعني تو يک انسان در هم شکسته اي
گفت:نه،شکست يعني من هنوزموفق نشده ام
گفتند:شکست يعني تو هيچ کاري نکرده اي
گفت:شکست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام
گفتند:شکست يعني تو يک آدم احمق هستي
گفت:شکست يعني من به اندازه ي کافي جرات وجسارت داشته ام
گفتند:شکست يعني ديگر به آن نمي رسي
گفت:شکست يعني بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حرکت کنم
گفتند:شکست يعني تو حقير ونادان هستي
گفت:شکست يعني من کامل نيستم
گفتند:شکست يعني تو  زندگيت را تلف کرده اي
گفت:شکست يعني من هنوز بهانه اي براي شروع دارم
گفتند:شکست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي
گفت:شکست يعني من بايد بيشتر تلاش کنم

     پس بياييد ما هم از اين مناظره درس بگيريم و نيمه ي پر ليوان را بيشتر نگاه کنيم و
     کمتر نيمه ي خالي فکر کنيم
      به اميد بهکامي
      نظرتون چيه؟؟؟

                    


+ نوشته شده توسط حمید در 19 |
Template Designer: Dj Mohamad - Sh6music | © 2006 - 2007 farakh.Blogfa.Com