تبليغاتX
حرفهای یک دل...


من غريبه ي ديروزم وآشناي امروز وفراموش شده فردا،پس درآشنايي امروز مي نگرم تادرفراموشي فردا يادم کنی

ماندگار
در پرده شلوغ زندگی ناله ها بر می آید مست باش که خلوت کوچه های انتطار را ببینی ...

 

از وبلاگ ماندگار


+ نوشته شده توسط حمید در 20 |
خدایا!
اگر تنهاترین تنهایان شوم

باز هم خدا هست

او جانشین تمام نداشتنهای من است.

(دکترعلی شریعتی)


+ نوشته شده توسط حمید در 19 |
خدایا!

خدایا سلام

میخوام یه جوری به این سوالام جواب بدی....

اول اینکه مگه نمی گی هر وقت منو کار داشتین صدام بزنین تا کمکتون کنم؟پس چرا بعضی

 وقتا نمی یای یا اگر هم بیای وسط کار میذاری میری و ما را تنها میذاری؟

چرا عشقو آفریدی؟ چه سوال مضحکی!چون من نمیدونم عشق چیه که در مورد علتش

 می پرسم...فرق عشقزمینی با عشق الهی و واقعی چیه؟ اصلا نمیدونم عشق را چه

 ریختی می نویسم:اشق،عشغ،اشغ،....؟! ولی یادمه وقتی بچه تر بودیم میگفتن >عشق<

درسته.البته اگر خود اونها بلد بودن که عشق چیه؟خدا می دونه....

خدایا چرا همه ی عاشقا مشکل دارن؟چرا به عاشق میگن مجنون؟(چرا به عاشقا میگید

مجنون،خودتون مجنونین،دیوونه ها!)

خدایا چرا عشق اینقدر بی ارزشه که همه پشت تیلیفن عمومی،خصوصی،با سیم،بی سیم،

تالیا وحتی ایرانسل....می گن:الووووووووو عزیزم من عاشقتم....؟؟تازه فکر میکنن عاشقن و

میرن خونه تب میکنن،تاب نمی یارن،توپ پاره میکنن،تیپ نمیزنن و هزار مورد دیگر که به

 علت ضعف در تایپ از نوشتن آنها معذورم..

اصلا چرا تا اینجا همه ی سوالای من از عشق بود؟منی که نمی دونم عشق چیه وحتی با دیکتش

مشکل دارم!

خدایا چرا من تا حالا نتونستم یه بارم شده نماز درست بخونم که حواسم جمع نماز باشه؟

خدایا چرا تا آدم به یکی احترام میذاره اون طرف احساس قدرت میکنه وسریع میگرده تو خودش

 دنبال یه چیزیکه باعث قدرتش شده (که البته چیزی پیدا نمی کنه جز...)

شاید خودمون اینطوری می خوایم و شاید به قول معروف ،کافر همه را به کیش ومات...)

خدایا چرا بعضی وقتا داری به یه ستاره نگاه می کنی ییهو خاموش میشه؟(شانس ماست دیگه)

خدایا چرا سلام گرگ بی طمع نیست شده ضرب المثل ما؟بابا تو رو خدا بدونین که همه گرگ

 نیستن وتازه همه ی گرگها هم سلام طمعکارانه بلد نیستن یا بلدن ولی استفاده نمی کنن...

خدایا چرا هر وقت اراده می کنم عوض بشم یادم میره کی بودم و چه جوری میخواستم بشم؟

خدایا من کیم ،تو کی هستی و اصلا کی کیه؟

خدایا من دوستدارم که هرگز نشه هرگز با اینکه گاهی میگم هرگز!

خدایا!اصلا چرا فقط میگم خدایا ؟این همه کلمه:خداجون،پروردگارا،الهی وووووووووووووو؟

خدای من یک جو معرفتو عقل وشعور و کلاس و وفا وصفا ونمک شناسی(کنکوری های عزیز ،فکرتون

را مشغول نکنین،چون رشته ی دانشگاهی نیست)توی دل ماها بکار...

به امیدی که هرگز نشه هرگز!

ببخشید خستتون کردم

نظرتون را(اگر خوندین بگین) تا اگر خوب نیست فقط همون روش قدیم را دنبال کنم وحرفای دل خودم

رو از زبون خودم بیان نکنم.

فعلا..............


+ نوشته شده توسط حمید در 11 |
فروغ
گريزانم از اين مردم كه با من به ظاهر همدم و يكرنگ هستند ولي در باطن از فرط

 حقارت بدامانم دو صد پيرايه بستند از اين مردم كه تا شعرم شنيدند برويم چون گلي

خوشبو شكفتند ولي آندم كه در خلوت نشستند مرا ديوانه اي بد نام گفتند .

 

" فروغ فرخزاد"

 قربون هر چي بامعرفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


+ نوشته شده توسط حمید در 22 |
قالیچه

اگه يه قاليچه پرنده داشته باشم كه هرجا بگم بره، باهاش چيكار ميكنم؟ خب معلومه نه اونقدر جان بر كف الكي هستم كه بخوام باهاش برم آمريكا و جرج بوش رو بكشم نه ميخوام ادعاي روشنفكري كنم بگم ميخوام برم به "نا كجا آباد"... نه حوصله مقدس بازي الكي دارم كه بگم باهاش ميرم كربلا ترجيح ميدم اداي ماجراجوها رو در نيارم و نخوام برم جنگلهاي آمازون با موجودات عجيب غريب مبارزه كنم... يا اينكه باهاش برم فضا و سعي كنم بشر از لحاظ تكنولوژي پيشرفت كنه... از عشق و عاشق بازي الكي حالم بهم ميخوره كه بگم با معشوقم ميريم اون دور دورا، نزديك ابرا.... اونقدر هم منضبط و ايده آليست نيستم كه بخوام با سفر به دور دنيا پيام آور صلح باشم.... من فقط اونو كف اتاقم كه فرشش "كهنه" شده ميندازم و منتظر* ميشينم! همين....


+ نوشته شده توسط حمید در 19 |
ثانیه؟

بانک زمان

تصور کنيد بانکي داريد که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واريز مي شود و تا آخر

شب فرصت داريد تا همه پولها را خرج کنيد، چون آخر وقت حساب خود به خود خالي مي شود.

در اين صورت شما چه خواهيد کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته که سعي مي کنيد تا آخرين ريال را خرج کنيد!

هر کدام از ما يک چنين بانکي داريم: بانک زمان.

هر روز صبح، در بانک زمان شما 86400 ثانيه اعتبار ريخته مي شود و آخر شب اين اعتبار

به پايان مي رسد.

هيچ برگشتي نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نمي شود.

ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده، مي داند.

ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا آورده، مي داند.

ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند.

ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار معشوق را مي کشد،

ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده،

و ارزش يک ثانيه را آنکه از تصادفي مرگبار جان به در برده، مي داند.

هر لحظه گنج بزرگي است، گنجتان را مفت از دست ندهيد.

باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند.

ديروز به تاريخ پيوست.

فردا معما است.

و امروز هديه است.


+ نوشته شده توسط حمید در 18 |
عذرخواهی
سلام خدمت همه ی دوستان عزیزم

از همه ی دوستانی که به من سر میزنند ممنونم و خواهش می کنم من را ببخشید که چند روز بهتون

سر نزدم و مطلب هم ندادم.خوب منم گیر خرابی اینترنت افتادم تازه مهرم که شروع شده و من بیشتر

درگیر درسها و کلاسها شدم (امیدوارم زودتر کامپیوترم درست بشه و پیشتون بیام)

زود میام ....................................................................................تا چند روز دیگه

راستی یک سوال:عشق بهتره یا عادت....

فعلا بای


+ نوشته شده توسط حمید در 21 |
کوله؟

كوله پشتي اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه به دنبال خدا بگردد، و گفت: تا كوله ام از خدا

 

پرنشود، بر نمي گردم.نهالي كوچك كنار راه ايستاده بود.

 

مسافر با خنده اي گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن.

 

درخت زير لب گفت: ولي تلختر آن است كه بروي و بي نتيجه برگردي.

 

مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي داند، پاهايش در گل است. او هيچ وقت لذت

 

جستجو را نمي فهمد.

 

هزار سال گذشت. هزار سال پرپيچ و خم. هزار سال بالا و پست. مسافر برگشت. رنجور و نااميد.

 

خدا را نيافته بود.

 

به ابتداي جاده رسيد. جاده اي كه روزي آن را آغاز كرده بود.

 

درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه اش نشست. مسافر درخت را به

 

ياد نياورد. اما درخت او را مي شناخت.

 

درخت گفت: سلام مسافر! در كوله ات چه داري؟ مرا هم مهمان كن.

 

مسافر گفت: بالا بلندم! تنومندم! شرمنده ام! كوله ام خاليست.

 

درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. حالا در كوله ات جا براي خدا

 

هست، و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت.

 

چشمهاي مسافر از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته

 

اين همه يافتي!

 

درخت گفت: من هم اين هزار سال را سفر كردم، اما در درونم.


+ نوشته شده توسط حمید در 20 |
گل
    دستانم بوي گل ميدادند من را

 

به جرم چيدن گل گرفتند انها فكر

 

نمي كردند كه من گلي ميكاشتم

 


+ نوشته شده توسط حمید در 16 |
چای

كيسه كوچك چاي

 

با يك تكه نخ

 

رفت ته دل ليوان

 

حرف دلش را آهسته گفت

 

ليوان سرخ شد !

 

....................

 

تابعد


+ نوشته شده توسط حمید در 20 |
Template Designer: Dj Mohamad - Sh6music | © 2006 - 2007 farakh.Blogfa.Com